پیمان دفاعی مکه میان عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه را نمیتوان صرفا یک توافق امنیتی منطقهای دید. در شرایط انفجاری خاورمیانه، این پیمان میتواند نشانه شکلگیری ترتیبات امنیتی جدیدی باشد که بخشی از هزینه مهار رقبای منطقهای را از دوش قدرتهای بزرگ به متحدان منطقهای منتقل میکند.
ترتیبی که در صورت فرسایشی شدن جنگ مستقیم، منطق جنگ نیابتی و گشودن جبهات جدید را تقویت خواهد کرد. جنگ امریکا و ایران نشان داد که برتری هوایی الزاما به پیروزی سیاسی منجر نمیشود. ایران تسلیم فشار نظامی نشد و بحران هرمز و بابالمندب نیز هزینه های سنگینی بر انرژی، تجارت و اروپا تحمیل کرد. در سوی دیگر، جنگ روسیه و اوکراین نیز با هزینه های عظیم انسانی، اقتصادی و نظامی، ظرفیت ادامه جنگهای مستقیم را برای همه طرفها پرهزینه تر ساخته است. حاصل این بنبستها یک پیام روشن دارد: وقتی جنگ مستقیم پرهزینه و کم نتیجه میشود، جبهه های جدید و جنگهای نیابتی به گزینهای منطقیتر برای قدرتهای درگیر تبدیل میشوند. از همین منظر، ترکیب عربستان، پاکستان و ترکیه اهمیت پیدا میکند: منابع مالی سعودی، ظرفیت امنیتی و نظامی پاکستان و روابط و موقعیت جغرافیایی ترکیه. اگر این ظرفیتها در اینده در خدمت مهار رقبای منطقهای قرار گیرد، بخشی از هزینه جنگ میتواند به متحدان منطقهای منتقل و فشار از جنگ مستقیم به جنگ فرسایشی زمینی تغییر مسیر دهد. این سناریو زمانی خطرناکتر میشود که در کنار تحولات اسراییل در لبنان و سوریه قرار گیرد. تثبیت موقعیت اسراییل در جبهه شمالی و تحولات سوریه میتواند در صورت تداوم، مسیرهای زمینی میان سوریه، عراق و ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهد. در چنین شرایطی، میتوان سناریویی را تصور کرد که فشار بر ایران از غرب و شمالغرب ادامه یابد و همزمان یک جبهه نیابتی از شرق شکل گیرد. هدف چنین راهبردی، اگر تحقق یابد، فقط ایران نخواهد بود. ایران، روسیه و چین هر سه میتوانند در معرض فشار قرار گیرند. اگر ایران و روسیه مجبور شوند بخشی از منابع امنیتی و نظامی خود را برای مقابله با جنگ فرسایشی و شبکه های تکفیری در افغانستان و اسیای مرکزی پراکنده کنند، تمرکز انها در جبهه های اصلی کاهش خواهد یافت. همزمان، نا امنی در شرق افغانستان میتواند کریدورهای راهبردی چین را تهدید کند و در صورت فعالشدن عناصر افراطی اویغور، خطر انتقال ناامنی به سینکیانگ نیز افزایش یابد. در این صورت افغانستان به حلقه اتصال سه جبهه تبدیل میشود: فشار بر ایران از غرب، فشار بر روسیه از شمال و تهدید مسیرهای چین از شرق. خطر اصلی فقط ورود داعش به افغانستان نیست؛ خطر بزرگتر، تبدیل شبکههای تکفیری به ابزار جنگ نیابتی علیه ایران، روسیه و حتی چین است. هنوز سند علنی معتبری وجود ندارد که ثابت کند پیمان مکه برای سازماندهی چنین جنگی از افغانستان طراحی شده است؛ اما افغانستان نمیتواند منتظر اثبات این سناریو بماند. زیرا جنگ نیابتی با ارتشهای بزرگ وارد کشور نمیشود؛ از شکافهای قومی، فقر، افراطگرایی، منابع مالی و شبکه های مسلح وارد میشود. در این میان، شمال افغانستان حساسترین نقطه است. اگر شبکه های تکفیری در شمال ریشه بگیرند، افغانستان میتواند به سکوی انتقال ناامنی به اسیای مرکزی و روسیه تبدیل شود؛ و اگر در غرب و جنوبغرب گسترش یابند، ایران مستقیما در معرض تهدید قرار خواهد گرفت. اینجاست که طالبان با یک انتخاب تاریخی روبرو است. اگر سیاست انحصاری و قومی ادامه یابد و نیروهای بومی غیرپشتون از ترتیبات امنیتی شمال کنار گذاشته شوند، خلایی ایجاد خواهد شد که دیگران انرا پر خواهند کرد. اما اگر طالبان واقعا بخواهد افغانستان را از دام جنگ نیابتی نجات دهد، باید امنیت شمال را از انحصار یک ساختار قومی خارج کرده و یک ترتیبات امنیتی و سیاسی فراگیر ایجاد کند؛ ترتیبی که نیروهای بومی غیرپشتون، بزرگان محلی و حتی جبهات مقاومت همسو با ایران و روسیه را در چارچوب دفاع از افغانستان و مقابله با داعش ، شبکه های تکفیری و نیابتی های پاکستان وانگلیس در مدیریت امنیتی و سیاسی شمال مشارکت دهد. این به معنای ایتلاف ایدیولوژیک نیست؛ ایتلاف اضطراری برای نجات افغانستان است. طالبان میتواند حاکمیت مرکزی خود را حفظ کند، اما باید بپذیرد که امنیت افغانستان بدون مشارکت واقعی مردم و جغرافیای ان تامین نمیشود. و اینجا یک واقعیت مهم دیگر اشکار میشود: اگر افغانستان بتواند با ایجاد چنین ایتلاف ملی، شمال کشور را از تبدیل شدن به میدان جنگ نیابتی حفظ کند، احتمال دارد فشار ژیوپلیتیکی جنگ دوباره به جبهه های موجود در عراق و سوریه بازگردد؛ جایی که رقابت قدرتهای درگیر، منافع ایران، روسیه، ترکیه، اسراییل و امریکا هنوز به پایان نرسیده است. در انصورت، بخشی از تصفیه حسابهای ژیوپلیتیکی که ممکن است به سوی افغانستان کشیده شود، دوباره به عراق و سوریه بازخواهد گشت و میدان اصلی رقابت میان قدرتها در همان جغرافیاها دنبال خواهد شد. این همان نقطهایست که سرنوشت افغانستان با سرنوشت خاورمیانه گره میخورد: اگر افغانستان جبهه جدید سوریه سازی در خاک خود را ببندد، جنگ ناگزیر به جبهه های قبلی بازمیگردد. اگر افغانستان دروازه را باز کند، خود به یکی از میدانهای اصلی جنگ تبدیل خواهد شد. بن بست جنگ امریکا و ایران و فرسایشی شدن جنگ روسیه و اوکراین، هزینه جنگ مستقیم را برای همه طرفها بالا برده است. در چنین شرایطی، تقسیم هزینه با متحدان منطقهای و گشودن جبهات نیابتی میتواند برای قدرتهای درگیر وسوسه برانگیز باشد. اما افغانستان نباید قربانی این محاسبه شود. افغانستان نباید کریدور جنگ علیه ایران شود؛ نباید سکوی فرسایش روسیه شود؛ نباید مسیر تهدید چین شود؛ و نباید بار دیگر میدان تصفیه حساب قدرتهای دیگر گردد. اگر جنگ از هرمز و جبهههای خاورمیانه به افغانستان منتقل شود، این کشور دیگر حاشیه میدان نخواهد بود؛ چهارراه جنگ خواهد شد. و برای جلوگیری از ان، امروز باید ایتلاف کرد؛ نه برای جنگ با همسایه، نه برای پیروزی یک قوم بر قوم دیگر، بلکه برای یک هدف بزرگتر: ((نجات افغانستان از جنگی که دیگران اغاز میکنند و افغانها باید هزینهاش را بپردازند.)) زیرا اگر امروز راه جنگ نیابتی را در افغانستان ببندیم، فردا ممکن است اتش دوباره به عراق و سوریه بازگردد؛ اما اگر این دروازه باز بماند، افغانستان میتواند به سوریه دوم تبدیل شود که خاموش کردنش برای یک نسل ممکن نباشد. سید باقرشاه (احمدی)
واحد مرکزی خبر و تحلیل
تحریریه مبنا، قلب تپنده روایت در خبرگزاری مبنا. اینجا جایی است که خبرنگاران و دبیران ما، دور از هیاهو، دادههای خام را به خبر و تحلیلی قابل استناد تبدیل میکنند.
با عضویت در خبرنامه جدیدترین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید!