جستار: تاملی بر حقوق زنان در افغانستان؛ زنان، سنت و بن‌بست دوگانه‌ها

بحث حقوق زنان در افغانستان، سال‌هاست میان دو قطبِ «تحجر سنتی» و «تقلید شتاب‌زده از الگوهای بیرونی» گرفتار مانده است. در این میان، کمتر تلاشی برای فهم پیچیدگی تاریخی و اجتماعی این مسئله، فراتر از شعارها و دوقطبی‌های رایج صورت گرفته است. این جستار، تلاشی است برای بررسی امکان یک مسیر بومی و واقع‌بینانه؛ مسیری که هم حقوق و کرامت انسانی زنان را به رسمیت بشناسد و هم واقعیت‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان را نادیده نگیرد.

زنان، سنت و بن‌بست دوگانه‌ها

بحث حقوق زنان در دو سدهٔ اخیر، غالباً در قالب یک تقابل نظری فهمیده شده است: از یک‌سو، سنت‌هایی که نقش زن را به کارکردهای محدود خانوادگی و زیستی فروکاسته‌اند، و از سوی دیگر، برخی قرائت‌های مدرن که رهایی زن را در حذف کامل تفاوت‌های جنسیتی و همانندسازی کامل زن و مرد جستجو کرده‌اند. اما تجربهٔ تاریخی جوامع مختلف نشان می‌دهد که هیچ‌یک از این دو قطب، به‌تنهایی نتوانسته‌اند پاسخی کامل و پایدار به مسئلهٔ زنان ارائه دهند.

فمینیسم در غرب، محصول یک روند تاریخی مشخص بود؛ روندی که از دل انقلاب صنعتی، تحولات سرمایه‌داری، سکولاریسم، فردگرایی مدرن و دگرگونی ساختار خانواده بیرون آمد. نخستین موج‌های فمینیسم بیشتر بر حق رأی، مالکیت، آموزش و مشارکت اجتماعی زنان تمرکز داشتند. در مراحل بعدی، شاخه‌هایی از فمینیسم بر برابری کامل حقوقی و اجتماعی زن و مرد تأکید کردند و برخی جریان‌ها نیز به نقد نقش‌های سنتی جنسیتی پرداختند. با این حال، خود فمینیسم نیز همواره محل اختلاف و نقد بوده است؛ از نقدهای محافظه‌کارانه گرفته تا نقدهای سوسیالیستی، پسااستعماری و حتی نقدهای درون‌فمینیستی. بنابراین، سخن گفتن از «فمینیسم» به‌عنوان یک پدیدهٔ کاملاً یکدست، ساده‌سازی واقعیت است.

در سوی دیگر، بسیاری از جوامع سنتی ــ از جمله افغانستان ــ نیز مسئلهٔ زنان را نه بر اساس یک سنت خالص و ثابت، بلکه در بستر تاریخ‌های پیچیده و خشونت‌بار تجربه کرده‌اند. جنگ‌های طولانی، فقر مزمن، فروپاشی نهادهای مدنی، اقتصاد جنگی، مهاجرت‌های گسترده و مداخلات خارجی، ساختارهای اجتماعی این جوامع را دگرگون کرده‌اند. آنچه امروز به‌عنوان «سنت» دیده می‌شود، در بسیاری موارد صرفاً ادامهٔ طبیعی گذشته نیست، بلکه ترکیبی از سنت، بحران امنیتی، اقتصاد بقا و واکنش دفاعی به فشارهای بیرونی است.

به همین دلیل، مواجههٔ جوامع سنتی با مسئلهٔ حقوق زنان، غالباً به شکل یک واکنش دوگانه بروز کرده است: بخشی از جامعه، در واکنش به فشارهای فرهنگی و سیاسی بیرونی، به دفاع سخت‌گیرانه‌تر از ساختارهای سنتی روی آورده و هرگونه تغییر را تهدیدی علیه هویت خود تلقی کرده است. در مقابل، بخشی دیگر، راه رهایی را در تقلید کامل از الگوهای مدرن غربی دیده است؛ الگویی که گاه بدون توجه به زمینه‌های تاریخی، اقتصادی و فرهنگی جامعهٔ محلی مطرح شده است.

نتیجهٔ این وضعیت، شکل‌گیری یک بن‌بست فکری بوده است؛ بن‌بستی که در آن، زن یا باید در قالب نقش‌های تحمیلی سنتی تعریف شود، یا برای دستیابی به حقوق برابر، ناگزیر از نفی بخش مهمی از تجربهٔ زیسته و فرهنگی خود باشد.

عبور از این بن‌بست، مستلزم شکل‌گیری نوعی «راه سوم» است؛ راهی که نه به معنای بازگشت به گذشته است و نه تقلید مکانیکی از تجربهٔ غرب. این رویکرد، بر چند اصل اساسی استوار است.

نخست، پذیرش برابری حقوق انسانی و شهروندی زنان و مردان. این برابری، شامل حق آموزش، حق مشارکت سیاسی، حق مالکیت، حق اشتغال، حق انتخاب همسر، حق طلاق، حق حضور اجتماعی و حق برخورداری برابر از حمایت قانونی است. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند نیمی از جمعیت خود را از این حقوق محروم سازد و در عین حال انتظار توسعه، ثبات و عدالت داشته باشد.

دوم، پذیرش این واقعیت که تفاوت زیست‌شناختی، لزوماً به معنای نابرابری ارزشی نیست. توانایی فرزندآوری، برای مثال، نه یک نقص است و نه دلیلی برای محدودسازی اجتماعی زنان. در عین حال، این تفاوت زیستی می‌تواند نیازمند برخی حمایت‌های حقوقی و اجتماعی ویژه باشد؛ مانند مرخصی زایمان، حمایت‌های درمانی و سیاست‌های حمایتی از مادران شاغل. تفاوت، الزاماً به معنای تبعیض نیست؛ همان‌گونه که برابری نیز الزاماً به معنای یکسان‌سازی کامل نیست.

اما مسئلهٔ اصلی، صرفاً در سطح نظری باقی نمی‌ماند. هر دیدگاهی که نتواند مکانیزم تحقق خود را توضیح دهد، در نهایت به یک آرمان انتزاعی تبدیل خواهد شد. پرسش اصلی این است که چنین رویکردی در جامعه‌ای مانند افغانستان، چگونه می‌تواند به واقعیت نزدیک شود.

در سطح گفتمانی، مهم‌ترین چالش، فقدان زبان بومی برای طرح مسئلهٔ حقوق زنان است. بسیاری از مطالبات زنان، هنگامی که صرفاً با زبان وارداتی و تقابلی بیان شوند، در جامعهٔ سنتی به‌عنوان تهدید فرهنگی فهمیده می‌شوند، نه مطالبهٔ اجتماعی. این به معنای نادرست بودن آن مطالبات نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ شکاف میان زبان سیاسی و ذهنیت اجتماعی است. به همین دلیل، هر پروژهٔ اصلاحی پایدار، ناگزیر است بخشی از مشروعیت خود را از درون فرهنگ و سنت جامعه نیز کسب کند.

در جامعهٔ افغانستان، مفاهیمی چون عدالت، حرمت، مسئولیت خانوادگی، کرامت انسانی و حتی برخی سنت‌های محلیِ مبتنی بر میانجی‌گری و احترام اجتماعی، ظرفیت‌هایی هستند که می‌توانند در جهت تقویت موقعیت زنان بازخوانی شوند. این به معنای تقدیس سنت نیست؛ بلکه به معنای استفادهٔ انتقادی از ظرفیت‌های موجود برای کاهش مقاومت اجتماعی و ایجاد تغییر تدریجی است.

برای نمونه، در بسیاری از خانواده‌های سنتی افغان، زنان ــ به‌ویژه مادران ــ از نفوذ غیررسمی قابل‌توجهی برخوردارند. با این حال، این نفوذ غیررسمی هرگز نباید جایگزین حقوق رسمی و قانونی شود. احترام خانوادگی، نمی‌تواند جای حق آموزش، امنیت حقوقی یا امکان مشارکت اجتماعی را بگیرد. اتکا به نفوذ سنتی زنان، تنها زمانی معنا دارد که در کنار گسترش حقوق قانونی و فرصت‌های واقعی آنان قرار گیرد، نه به‌عنوان بدیلی برای آن.

در سطح نهادی نیز مسئله پیچیده‌تر از دوگانهٔ «تقابل کامل» یا «تسلیم کامل» است. تجربهٔ افغانستان نشان داده که تغییرات اجتماعیِ تحمیلی و ناگهانی، در بسیاری موارد به واکنش شدید و بازتولید خشونت انجامیده است. از سوی دیگر، انتظار اصلاح خودبه‌خودی ساختارهای بسته نیز واقع‌بینانه نیست. بنابراین، هر تغییر پایدار، ناگزیر از ترکیبی از فشار اجتماعی، تحول تدریجی و استفاده از روزنه‌های محدود موجود خواهد بود.

در شرایط کنونی افغانستان، ساختار طالبان محدودیت‌های گسترده و عمیقی علیه زنان اعمال کرده است؛ محدودیت‌هایی که در بسیاری موارد، آشکارا ناقض حقوق اولیهٔ انسانی‌اند. با این حال، حتی در چنین شرایطی نیز، واقعیت اجتماعی کاملاً ایستا نیست. در برخی حوزه‌ها، فشار اقتصادی، نیازهای معیشتی و واقعیت‌های محلی، خودِ ساختار قدرت را ناگزیر به پذیرش اشکال محدودی از مشارکت زنان کرده است. مسئله، نه خوش‌بینی ساده‌لوحانه به امکان اصلاح سریع، بلکه شناخت همین شکاف‌های محدود و استفاده از آن‌ها برای جلوگیری از انسداد کامل جامعه است.

در سطح اقتصادی، مسئلهٔ زنان را نمی‌توان از ساختار فقر و وابستگی معیشتی جدا کرد. زنی که فاقد استقلال نسبی اقتصادی است، حتی در صورت برخورداری از برخی حقوق رسمی، همچنان در موقعیتی شکننده باقی می‌ماند. به همین دلیل، توانمندسازی اقتصادی زنان، بخشی اساسی از هر پروژهٔ اصلاحی است.

در افغانستانِ امروز، این توانمندسازی الزاماً از مسیر مدل‌های بزرگ توسعهٔ غربی عبور نمی‌کند. در بسیاری مناطق، اقتصاد خرد، صنایع دستی، آموزش‌های مهارتی، فعالیت‌های خانگی، تولیدات محلی و شبکه‌های کوچک تجاری، می‌توانند نخستین بستر ورود زنان به عرصهٔ استقلال اقتصادی باشند. این روند، شاید کند و محدود به نظر برسد، اما در جامعه‌ای که با فروپاشی اقتصادی و محدودیت‌های سیاسی هم‌زمان مواجه است، همین تغییرات تدریجی نیز می‌توانند پیامدهای اجتماعی مهمی داشته باشند.

در نهایت، مسئلهٔ زنان را نمی‌توان صرفاً به تقابل «سنت» و «مدرنیته» تقلیل داد. این مسئله، هم‌زمان به اقتصاد، ساختار قدرت، تجربهٔ تاریخی، فرهنگ، آموزش و امنیت اجتماعی گره خورده است. هیچ نسخهٔ آماده و جهان‌شمولی وجود ندارد که بتوان آن را بدون توجه به زمینهٔ تاریخی و اجتماعی، بر همهٔ جوامع تحمیل کرد.

آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، تلاش برای ساختن مسیری بومی و واقع‌بینانه است؛ مسیری که نه حقوق زنان را قربانی محافظه‌کاری سنتی کند، و نه جامعه را به میدان تقابل هویتیِ بی‌پایان بدل سازد. چنین مسیری، اگرچه کند، دشوار و پرتناقض خواهد بود، اما شاید تنها راهی باشد که بتواند تغییر اجتماعی را از سطح شعار، به سطح واقعیت نزدیک کند.

سید مختار احمدی

سردبیر خبرگزاری مبنا

از بنیان‌گذاران خبرگزاری مبنا و مسئول راهبری رسانه. فعالیت حرفه‌ای خود را بر تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان و همچنین پویایی‌های ژئوپلیتیک منطقه متمرکز کرده و تلاش دارد با رویکردی تحلیلی و مستند، روایتی دقیق از وقایع جاری ارائه دهد.