نظام بینالملل در حال عبور از چارچوبی است که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و با فروپاشی شوروی به نظم تکقطبی تحت رهبری امریکا تبدیل شد. بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ، کاهش کارآمدی نهادهای بینالمللی و برجسته شدن دوبارهٔ جغرافیا، منابع و حوزههای نفوذ، نشانههای شکلگیری نظمی متفاوت است؛ نظمی که در آن نهتنها ساختار قدرت جهانی، بلکه جایگاه مناطق و قدرتهای منطقهای نیز در حال بازتعریف است. در این میان، از امریکا و چین و روسیه تا ایران، افغانستان و آسیای مرکزی، بازیگران مختلف ناگزیرند جایگاه خود را در جهانی تعریف کنند که قواعد آن دیگر کاملا شبیه جهان قرن بیستم نیست.
نظام بینالملل در سالهای اخیر وارد مرحلهای از دگرگونی شده که نمیتوان آن را صرفا جابهجایی موقت در موازنهٔ قدرت میان چند کشور دانست. آنچه در حال وقوع است، تغییر تدریجی منطق حاکم بر روابط بینالملل است؛ گذار از نظمی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و پس از فروپاشی شوروی در قالب نظم تکقطبی با محوریت امریکا تثبیت شد، به سوی نظمی چندقطبیتر، رقابتمحورتر و در بسیاری از وجوه متفاوت با جهان قرن بیستم. این تحول البته از امروز آغاز نشده است. نشانههای آن را میتوان در بحرانهای متعدد سالهای گذشته مشاهده کرد، اما جنگ غزه و تحولات پس از ۷ اکتبر این روند را بیش از گذشته به عرصهٔ علنی کشاند. تضعیف جایگاه نهادهای بینالمللی، کاهش قدرت بازدارندگی قواعد حقوق بینالملل و بیپرواتر شدن قدرتهای بزرگ در پیگیری مستقیم منافع خود، همگی نشان میدهند که چارچوبی که سیاست بینالملل در چند دههٔ گذشته درون آن تعریف میشد، دیگر کارکرد سابق را ندارد. در نظم پس از جنگ جهانی دوم، حتی قدرتهای بزرگ نیز برای اقدامات خود تا حد زیادی نیازمند توجیه در چارچوب ارزشها، نهادها و قواعد بینالمللی بودند. این به معنای رعایت همیشگی آن قواعد نبود؛ تاریخ معاصر سرشار از جنگ، مداخله و نقض حقوق بینالملل است. مسئله این بود که مشروعیتبخشی به قدرت، دستکم در سطح گفتمان، اهمیت داشت. امروز اما با وضعیتی متفاوت مواجه هستیم. مسئله صرفا نقض قواعد نیست؛ بلکه در مواردی، اصل ضرورت توجیه رفتار قدرتهای بزرگ در چارچوب همان قواعد نیز در حال تضعیف است. جنگ غزه، برخورد امریکا با دیوان کیفری بینالمللی و ادبیات جدید واشنگتن دربارهٔ سرزمین، منابع و حوزهٔ نفوذ را باید در همین چارچوب دید. بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید نیز باید در امتداد همین روند تاریخی فهم شود، نه بهعنوان نقطهٔ آغاز آن. ترامپ خالق این گذار نیست؛ یکی از مهمترین نمودها و شتابدهندگان آن است. سیاست او را نمیتوان صرفا مجموعهای از تصمیمات غیرمتعارف یک رئیسجمهور دانست؛ بلکه بخش مهمی از آن بازتاب تغییری عمیقتر در نگاه امریکا به جایگاه خود در جهان است. رویکرد ترامپ در قبال ونزوئلا، پاناما، کانادا و گرینلند از این منظر اهمیت پیدا میکند. فارغ از اینکه چه اندازه از این مواضع عملی شده یا خواهد شد، نفس طرح چنین مسائلی نشاندهندهٔ برجسته شدن دوبارهٔ مؤلفههایی است که در منطق کلاسیک قدرت جایگاه محوری داشتند: سرزمین، منابع، موقعیت جغرافیایی، عمق راهبردی و حوزهٔ نفوذ. سخن گفتن از منابع طبیعی ونزوئلا، طرح مسئلهٔ الحاق گرینلند و کانادا یا ادعای مالکیت بر پاناما، در چارچوب نظم پس از جنگ جهانی دوم امری غیرمعمول به نظر میرسد. این ادبیات رنگوبوی کشورگشاییهای کلاسیک دارد و از همین جهت میتوان آن را نشانهای از بازگشت بخشی از منطق قدرت پیشامدرن به درون یک نظام مدرن دانست. البته جهان به معنای واقعی کلمه به جهان پیشامدرن بازنمیگردد. نهادهای بینالمللی، حقوق بینالملل و سازوکارهای چندجانبه همچنان وجود دارند؛ اما وزن و قدرت بازدارندگی آنها در برابر قدرتهای بزرگ کاهش یافته است. آنچه در حال تغییر است، جایگاه این قواعد در سلسلهمراتب قدرت است. از همین رو، تفسیر این تحولات صرفا در چارچوب سیاستهای یک دولت یا یک سند خاص امریکایی، تصویری ناقص از مسئله ارائه میدهد. فاصله گرفتن امریکا از برخی ارزشها و قواعد بینالمللی را باید تا حد زیادی معلول تغییر ساختار نظام بینالملل دانست، نه صرفا علت آن. کاهش هژمونی امریکا نیز نباید با افول مطلق این کشور اشتباه گرفته شود. چندقطبی شدن جهان به معنای تبدیل امریکا به یک قدرت درجهدو نیست؛ بلکه به این معناست که امریکا دیگر در جایگاه تکقطبی قرار ندارد که وزن آن در معادلات جهانی بهصورت مطلق و بیرقیب تعیینکننده باشد. امریکا در جهان جدید یکی از قطبهای اصلی قدرت باقی خواهد ماند و همچنان ظرفیت عظیمی برای شکلدهی به معادلات جهانی خواهد داشت. اتفاقا یکی از عواملی که میتواند وزن امریکا را در رقابتهای آینده افزایش دهد، پذیرش همین واقعیت تاریخی است. امریکای ترامپ بیش از آنکه در پی بازگرداندن جهان به نظم سابق باشد، تلاش میکند منافع خود را در جهانی که دیگر تکقطبی نیست، بازتعریف کند. از این منظر، سیاست ترامپ را میتوان نوعی مواجههٔ عملگرایانه با پایان نظم پیشین دانست؛ حتی اگر این مواجهه به معنای ضربه زدن بیشتر به همان نظمی باشد که امریکا خود یکی از اصلیترین معماران آن بوده است. در سوی دیگر، چین نیز بعید است برای دهههای آینده صرفا به توسعهٔ اقتصادی اکتفا کند. مسئلهٔ تایوان، گسترش ظرفیتهای نظامی چین و افزایش نقش سیاسی و ژئوپلیتیک این کشور نشان میدهد که پکن خود را برای ایفای نقشی فراتر از یک قدرت اقتصادی آماده میکند. روسیه نیز، فارغ از ارزیابی موفقیت یا شکست سیاستهایش، خود را یکی از بازیگران اصلی بازتعریف نظم جهانی میداند. جهان آینده احتمالا حول محور رقابت و تعامل امریکا، چین و روسیه شکل خواهد گرفت و در سطوح دیگر، قدرتهایی مانند آلمان، بریتانیا، ایران و سایر قدرتهای منطقهای نیز بسته به ظرفیتهای داخلی و توانایی آنها در سازگاری با نظم جدید، نقش خواهند داشت. در این میان، اروپا شاید بیش از هر بازیگر بزرگ دیگری با دشواری سازگاری مواجه باشد. اروپا بخش قابل توجهی از امنیت، اقتصاد و سیاست خارجی خود را در چارچوب نظمی تعریف کرده بود که اکنون در حال تغییر است. وابستگی امنیتی به امریکا، اتکا به نهادهای فراملی و تصور تداوم نظم لیبرال پس از جنگ سرد، اروپا را برای جهانی که در آن رقابت ژئوپلیتیک و قدرت سخت دوباره وزن بیشتری پیدا کردهاند، تا حدی نامتناسب ساخته است. اما پیامد این گذار صرفا به قدرتهای بزرگ محدود نمیشود. یکی از مهمترین نتایج جهان چندقطبی، افزایش اهمیت مناطق و قدرتهای منطقهای است. در جهانی که اتکای کشورها به ساختارهای فرامنطقهای و هژمونیک کاهش مییابد، جغرافیا دوباره اهمیت بیشتری پیدا میکند. کشورهای همسایه ناگزیر خواهند بود بیش از گذشته منافع خود را در حوزههای امنیتی، اقتصادی، انرژی و ترانزیت با یکدیگر تعریف کنند. در چنین نظمی، درهمآمیختگی جغرافیایی کشورهای یک منطقه در عرصههای مختلف سیاسی، امنیتی و اقتصادی بیش از گذشته تعیینکننده خواهد بود. از این منظر، گسست نسبی از روابط فرامنطقهای الزاما به معنای انزوا نیست؛ بلکه میتواند بستری برای تقویت روابط منطقهای و تعریف منافع مشترک باشد. سازمانهایی مانند شانگهای و بریکس، توسعهٔ کریدورهای منطقهای و تلاش برای ایجاد سازوکارهای اقتصادی مستقلتر را نیز میتوان بخشی از همین روند دانست. البته بریکس هنوز فاصلهٔ زیادی با تبدیل شدن به یک بلوک منسجم سیاسی یا اقتصادی دارد و نباید بیش از ظرفیت واقعی آن انتظار داشت. با این حال، این سازوکارها ظرفیت مناسبی برای گسترش همکاریهای اقتصادی میان قدرتهای غیرغربی و کاهش وابستگی به ساختارهای سنتی دارند. همین منطق در منطقهٔ ما اهمیت بیشتری پیدا میکند. خاورمیانه، آسیای مرکزی و جنوب آسیا دیگر نمیتوانند صرفا در چارچوب روابط خود با قدرتهای فرامنطقهای تحلیل شوند. توسعهٔ کریدورهای ترانزیتی، تجارت منطقهای، انرژی و اتصال زیرساختی، به تدریج منافع کشورهای این مناطق را به یکدیگر گره خواهد زد. اگر این روند به شکل پایدار پیش برود، گفتمانهای مشترک اقتصادی میتوانند به عاملی برای ثبات سیاسی و امنیتی نیز تبدیل شوند. هرچه اقتصاد، انرژی، ترانزیت و امنیت کشورها بیشتر به یکدیگر وابسته شود، هزینهٔ تقابل سخت افزایش خواهد یافت. ایران در چنین ساختاری یکی از بازیگران مهم منطقه است، اما نه به این معنا که بتواند بهتنهایی نظم منطقهای را تعیین کند. موقعیت جغرافیایی، ظرفیتهای اقتصادی، عمق راهبردی و نفوذ سیاسی ایران، این کشور را به یکی از مؤثرترین بازیگران معادلات منطقهای تبدیل کرده است؛ اما نظم آینده محصول تعامل مجموعهای از قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای خواهد بود. در خصوص ایران، رقابت با کشورهای عربی نیز همچنان پابرجا خواهد ماند. نفوذ منطقهای ایران برای برخی کشورهای منطقه ظرفیت و برای برخی دیگر تهدیدی بالقوه محسوب میشود. این رقابت الزاما به تقابل سخت منجر نخواهد شد؛ زیرا در صورت استحکام چارچوبهای اقتصادی و امنیتی منطقهای، هزینهٔ چنین تقابلی افزایش مییابد. تقابل نرم و رقابت ژئوپلیتیک اما همچنان بخشی از نظم آینده خواهد بود. حمایت روسیه و چین از موضع امارات در مسئلهٔ جزایر سهگانه نیز نمونهای از همین پیچیدگی است. روابط ایران با روسیه و چین را نباید بر اساس تصور اتحادهای مطلق تحلیل کرد؛ هر یک از این قدرتها منافع خاص خود را دارند و در مواردی ممکن است منافعشان با ایران همپوشانی نداشته باشد. در مقابل، افغانستان نیز نباید صرفا بهعنوان یک کشور بحرانزده یا موضوعی در سیاست خارجی ایران دیده شود. کاهش وزن نظم تکقطبی و افزایش اهمیت جغرافیا، کریدورها و قدرتهای منطقهای، موقعیت افغانستان را از جهات مختلف مهمتر میکند. افغانستان در نقطهٔ اتصال چند حوزهٔ مهم ژئوپلیتیکی قرار گرفته است: ایران و خاورمیانه از یک سو، آسیای مرکزی از سوی دیگر و پاکستان و چین در شرق و جنوب. این موقعیت جغرافیایی، در نظم آینده میتواند بیش از گذشته ارزش پیدا کند. مسئله فقط جغرافیا نیز نیست. منابع معدنی افغانستان، ظرفیتهای ترانزیتی، امکان اتصال آسیای مرکزی به آبهای آزاد و قابلیت پیوند دادن اقتصادهای منطقه، مجموعهای از ظرفیتهایی هستند که در جهانی مبتنی بر رقابت ژئواکونومیک اهمیت بیشتری خواهند داشت. از این منظر، افغانستان میتواند از یک میدان سنتی رقابت قدرتها به یک گره ژئواکونومیک میان چند منطقه تبدیل شود؛ البته به شرط آنکه ثبات داخلی و حداقلی از ظرفیت حکمرانی لازم برای بهرهبرداری از این موقعیت فراهم شود. به همین دلیل، افغانستان را نیز نباید صرفا از دریچهٔ رابطهٔ طالبان با امریکا یا حتی رابطهٔ کابل با تهران تحلیل کرد. آیندهٔ افغانستان در شبکهای از روابط میان چین، روسیه، ایران، پاکستان، کشورهای آسیای مرکزی و حتی کشورهای عربی شکل خواهد گرفت. طالبان نیز ناگزیر است در همین محیط چندلایه جایگاه خود را تعریف کند. مسئله برای افغانستان صرفا یافتن یک حامی خارجی نیست؛ بلکه ایجاد توازن میان قدرتهای مختلف و تبدیل موقعیت ژئوپلیتیکی کشور به ظرفیت اقتصادی و سیاسی است. اگر افغانستان نتواند این ظرفیت را ایجاد کند، همان جغرافیایی که میتواند آن را به یکی از گرههای مهم نظم منطقهای تبدیل کند، بار دیگر میتواند آن را به میدان رقابت قدرتها بدل سازد. اما اگر بتواند از موقعیت جغرافیایی خود برای ایجاد پیوندهای اقتصادی و ترانزیتی با کشورهای پیرامون استفاده کند، افغانستان میتواند در نظم جدید نقشی بسیار فراتر از تصویری که معمولا از آن ارائه میشود ایفا کند. از این منظر، پیوند افغانستان با ایران و آسیای مرکزی اهمیت ویژهای دارد. افغانستان میتواند حلقهای میان آسیای مرکزی و مسیرهای منتهی به ایران و آبهای آزاد باشد و ایران نیز میتواند یکی از مهمترین مسیرهای دسترسی افغانستان به بازارهای منطقهای و جهانی باشد. این رابطه البته نباید صرفا در چارچوب ملاحظات سیاسی دوجانبه دیده شود؛ بلکه بخشی از یک ژئواکونومی بزرگتر است که در حال شکلگیری در منطقه است. در چنین چارچوبی، ایران و افغانستان، با وجود تفاوتهای سیاسی و منافع متفاوت، میتوانند در برخی حوزهها منافع مشترکی داشته باشند؛ از تجارت و ترانزیت گرفته تا انرژی و اتصال منطقهای. البته این به معنای حذف اختلافات و رقابتها نیست، بلکه به معنای تعریف بخشی از منافع مشترک در نظمی است که اهمیت روابط منطقهای در آن افزایش خواهد یافت. جهان آینده نه تکرار جهان پس از جنگ جهانی دوم خواهد بود و نه بازگشت کامل به جهان پیشامدرن. آنچه در حال شکلگیری است، نظمی ترکیبی است که در آن نهادها و قواعد مدرن همچنان وجود خواهند داشت، اما قدرت سخت، منافع ملی، جغرافیا، منابع، حوزههای نفوذ و رقابت ژئوپلیتیک بار دیگر جایگاه بسیار پررنگتری پیدا خواهند کرد. در این جهان، امریکا همچنان یکی از قدرتهای اصلی باقی خواهد ماند، اما دیگر تنها قطب تعیینکننده نخواهد بود. چین و روسیه نقش بیشتری در شکلدهی به معادلات جهانی خواهند داشت و قدرتهای منطقهای نیز بیش از گذشته در تعیین سرنوشت مناطق خود نقش ایفا خواهند کرد. به همین دلیل، آیندهٔ کشورهایی مانند ایران و افغانستان صرفا در واشنگتن، مسکو یا پکن تعیین نخواهد شد. بخش مهمی از این آینده در خود منطقه ساخته خواهد شد؛ در مسیرهای ترانزیتی، روابط اقتصادی، ترتیبات امنیتی و نحوهٔ تعریف منافع مشترک میان کشورهای همسایه. مسئلهٔ اصلی امروز دیگر این نیست که آیا نظم سابق تغییر خواهد کرد یا نه. تغییر آغاز شده است. مسئله این است که کدام کشورها زودتر ماهیت این تغییر را درک میکنند و خود را با جهان جدید تطبیق میدهند؛ و کدام کشورها همچنان سیاست خود را بر اساس نظمی تنظیم خواهند کرد که بخش مهمی از آن دیگر وجود خارجی ندارد.
سردبیر خبرگزاری مبنا
از بنیانگذاران خبرگزاری مبنا و مسئول راهبری رسانه. فعالیت حرفهای خود را بر تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان و همچنین پویاییهای ژئوپلیتیک منطقه متمرکز کرده و تلاش دارد با رویکردی تحلیلی و مستند، روایتی دقیق از وقایع جاری ارائه دهد.
با عضویت در خبرنامه جدیدترین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید!