افغانستان امروز در بنبستی پیچیده میان حاکمیت انحصاری طالبان، اپوزیسیون پراکنده و مداخلات قدرتهای منطقهای گرفتار است؛ اما مسئله اصلی همچنان غیبت مردم از مرکز معادله قدرت است. این یادداشت با طرح این پرسش که چه عواملی به دوام وضع موجود کمک کردهاند، بر ضرورت شکلگیری یک گفتمان مستقل مبتنی بر منافع ملی و بازگشت مردم افغانستان به جایگاه «فاعل سیاست» تأکید میکند.
افغانستان امروز تنها با بحران یک حاکمیت انحصاری مواجه نیست؛ بحران عمیقتری نیز این کشور را درگیر کرده است: بحران نمایندگی مردم. پرسش اساسی فقط این نیست که طالبان چگونه با ساختار امنیتی و سیاسی خود بر افغانستان حکومت میکند. پرسش مهمتر آن است که چه شبکهها و شرایطی باعث شده این حاکمیت، با وجود محدودیتهای گسترده سیاسی و اجتماعی، همچنان امکان دوام داشته باشد و چرا مخالفان آن نتوانستهاند به یک بدیل ملی، منسجم و مورد اعتماد بخش بزرگی از جامعه تبدیل شوند؟
واقعیت این است که طالبان تنها با قدرت نظامی نفس نمیکشد. در پیرامون این حاکمیت، مجموعهای از عوامل داخلی، منطقهای و بینالمللی وجود دارد که بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم، شکلگیری یک بدیل ملی را دشوار کرده است.
مسئله فقط طالبان نیست
در درون اپوزیسیون افغانستان نیز چهرهها و جریانهای ملی و صادق کم نیستند؛ اما در کنار آنان، بخشی از چهرههای بلندپایه نظام جمهوری، برخی فرماندهان، رهبران قومی و تنظیمی و حلقههایی که طی چهار دهه در ساختار قدرت و اقتصاد افغانستان حضور داشتهاند، همچنان با میراث گذشته و منافع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خود درگیرند.
برای برخی، آینده افغانستان اهمیت دارد؛ اما حفظ نفوذ، سرمایه، ملکیت و جایگاه گذشته نیز بخشی از محاسبات آنان است. از همینجا مرز میان «مبارزه برای افغانستان» و «مبارزه برای بازگشت به قدرت» اهمیت پیدا میکند.
افغانستان به اپوزیسیون نیاز دارد؛ اما نه اپوزیسیونی که خود را مالک آینده کشور بداند. افغانستان به اپوزیسیونی ملی نیاز دارد که خود را خادم اراده مردم بداند.
اپوزیسیون افغانستان نیز از تأثیرگذاری قدرتهای بیرونی مصون نیست. کشورهای منطقه، افغانستان را از زاویه امنیت، مرز، مهاجرت، آب، تجارت، انرژی، ترانزیت و رقابت ژئوپلیتیک میبینند و طبیعی است که با جریانهای مختلف سیاسی و نظامی ارتباط داشته باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که یک جریان افغانستانی به جای استفاده از روابط خارجی در راستای منافع ملی، خود به ابزار رقابت دیگران تبدیل شود. در چنین شرایطی، حتی یک حرکت ظاهراً ضدطالبانی نیز ممکن است اعتماد عمومی را از دست بدهد.
مردم حق دارند بپرسند: این جریان برای افغانستان میجنگد یا برای بازگشت خودش به قدرت؟
مقاومت بدون پروژه سیاسی
جبهههای مسلح مخالف طالبان نیز باید در همین چارچوب دیده شوند. مقاومت در برابر انحصار را نمیتوان سادهانگارانه نفی کرد؛ اما تجربه چهار دهه افغانستان نشان داده است که جنگ، بدون یک پروژه روشن سیاسی، الزاماً آزادی به همراه نمیآورد.
اگر یک جریان مسلح نتواند درباره نظام آینده، حقوق شهروندی، مشارکت اقوام، حقوق زنان، اقتصاد، عدالت، استقلال تصمیمگیری و پایان چند دهه جنگ نیابتی پاسخ روشنی ارائه کند، این خطر وجود دارد که صرفاً چرخه جدیدی از خشونت و وابستگی شکل بگیرد. افغانستان دیگر فقط به فرماندهان بیشتر نیاز ندارد؛ به معماران دولت، صلح و منافع ملی نیاز دارد.
در درون طالبان نیز نباید همهچیز را یکدست تصور کرد. طبیعی است که در هر ساختار قدرت، درباره شیوه حکومت، محدودیتهای اجتماعی، سیاست خارجی و آینده نظام اختلاف دیدگاه وجود داشته باشد.
اما نیروهای ناراضی درون این ساختار با یک مشکل اساسی روبهرو هستند: اگر به اپوزیسیونهایی بپیوندند که از نگاه آنان پراکنده، قومی، تنظیمی یا وابسته به بیرون هستند، ممکن است جایگاه و اعتبار خود را از دست بدهند. از این رو، بخشی از نیروهای ناراضی ممکن است درون ساختار باقی بمانند و همین مسئله امکان اصلاح از درون را نیز دشوار میکند.
عنصر غایب؛ مردم افغانستان
اما در تمام این معادله، یک عنصر بیش از همه غایب است: مردم افغانستان. مردمی که نه در تصمیمگیریهای طالبان نقش تعیینکننده دارند و نه در بسیاری از اتاقهای تصمیمگیری اپوزیسیون.
مردمی که با فقر، بیکاری، محدودیت، مهاجرت و آیندهای مبهم دستوپنجه نرم میکنند؛ مردمی که فرزندانشان یا در جستوجوی نان از کشور خارج میشوند یا در مسیرهای خطرناک مهاجرت جان میبازند. مردمی که هزینه جنگها را پرداختهاند، اما کمترین سهم را در تصمیمگیری درباره آینده کشور داشتهاند.
واقعیت تلخ این است که مردم افغانستان امروز میان دو لبه یک قیچی گرفتارند: یک لبه، انحصار و افراطگرایی طالبان و لبه دیگر، اپوزیسیونی پراکنده، فرسوده و در مواردی متأثر از منافع و محاسبات بیرونی.
طالبان میتواند بگوید: «بدیل من جنگ و بیثباتی است.» بخشی از اپوزیسیون نیز میتواند بگوید: «طالبان باید کنار برود.» اما مردم یک سؤال ساده دارند: بعد از آن چه خواهد شد؟
اگر پاسخ روشن نباشد، جامعهای که چهار دهه جنگ دیده است، طبیعی است که از بازگشت به چرخه خشونت هراس داشته باشد. و اینجاست که یک حقیقت تلخ آشکار میشود: گاهی بزرگترین خدمت ناخواسته به دوام یک حاکمیت، ساختن بدیلی غیرقابل اعتماد برای آن حاکمیت است.
افغانستان نباید میدان رقابت دیگران باشد
افغانستان را نمیتوان جدا از محیط ژئوپلیتیک منطقه تحلیل کرد. رقابت ایران و پاکستان، مناسبات هند و پاکستان، نقش چین، روسیه، آسیای مرکزی، کشورهای عربی، ترکیه و غرب، همگی بر آینده افغانستان اثرگذارند. تحولات خاورمیانه و جنگ روسیه و اوکراین نیز محاسبات امنیتی و ژئوپلیتیک منطقه را پیچیدهتر کردهاند.
از این منظر، برخی تحرکات سیاسی و نظامی مخالفان طالبان را نمیتوان همیشه صرفاً در چارچوب اختلافات داخلی افغانستان تحلیل کرد. گاهی این تحرکات با محاسبات بزرگتر منطقهای و استخباراتی پیوند میخورند.
اما یک اصل باید برای همه روشن باشد: افغانستان نباید میدان تصفیهحساب دیگران باشد؛ افغانستان باید از رقابت دیگران برای تأمین منافع خودش استفاده کند.
کشورهای منطقه نیز به افغانستان باثبات نیاز دارند. ایران به امنیت مرز، آب، مهاجرت و تجارت نیاز دارد؛ پاکستان به امنیت و تجارت؛ چین به ثبات و اتصال اقتصادی؛ آسیای مرکزی به امنیت؛ هند به مسیرهای تجاری و روسیه به امنیت پیرامون آسیای مرکزی.
اما پرسش این است: کشورهای منطقه به چه کسی اعتماد کنند؟ از یک سو، طالبان با مسئله انحصار سیاسی و محدودیتهای اجتماعی مواجه است و از سوی دیگر، بخشهایی از اپوزیسیون فاقد انسجام، برنامه مشترک و استقلال کامل از محاسبات بیرونی به نظر میرسند. در نتیجه، بسیاری از کشورهای منطقه ناچارند با همه ارتباط داشته باشند، اما به هیچکس اعتماد کامل نکنند.
این وضعیت باید تغییر کند.
راه سوم؛ مردم افغانستان
راه نجات افغانستان نه تداوم انحصار طالبان است و نه بازتولید ساختارهای فرسوده گذشته تحت نام اپوزیسیون. افغانستان نباید میان این دو انتخاب دروغین گرفتار بماند: «یا طالبان، یا جنگ.»
راه سوم وجود دارد: مردم افغانستان. مردم باید از «موضوع سیاست» به «فاعل سیاست» تبدیل شوند.
اینجاست که ضرورت یک گفتمان تازه آشکار میشود؛ گفتمانی فراتر از قوم، تنظیم، طالبان، ضدطالبان و وابستگی به قدرتهای بیرونی: گفتمان منافع ملی افغانستان.
این گفتمان باید بتواند میان منافع ملی افغانستان و منافع مشروع کشورهای منطقه نقطه اتصال ایجاد کند. کشورهای منطقه باید بدانند که افغانستان باثبات، امن و توسعهیافته تهدید نیست؛ بلکه فرصت است.
پیام افغانستان نباید این باشد که: «برای شکست رقیب ما با ما باشید.» بلکه باید این باشد: «برای ثبات افغانستان و امنیت منطقه، با منافع ملی افغانستان همراه شوید.» این تفاوت، تفاوت میان سیاست وابسته و سیاست ملی است.
افغانستان نباید میان قدرتهای منطقهای یکی را انتخاب کند؛ باید چنان سیاست ملی خود را تعریف کند که همه قدرتهای منطقهای برای ثبات افغانستان انگیزه داشته باشند.
ضرورت شبکه مستقل مردم
گفتمان منافع ملی بدون سازمانیافتگی مردم، به شعار تبدیل خواهد شد. اگر طالبان شبکه قدرت دارد، اگر قدرتهای خارجی شبکههای دیپلماتیک و استخباراتی دارند و اگر اپوزیسیون شبکههای سیاسی و نظامی دارد، یک پرسش تاریخی مطرح میشود: چرا مردم افغانستان نباید شبکه مستقل خود را داشته باشند؟
شبکهای غیرقومی، غیرتنظیمی، غیرطالبانی و غیروابسته؛ شبکهای که سلاحش آگاهی، سرمایهاش اعتماد عمومی و هدفش بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به مردم باشد.
تریبونهای مستقل اطلاعرسانی، شبکههای مدنی، نهادهای فکری، دانشگاهیان، زنان، جوانان، کارآفرینان و روشنفکران میتوانند فضای عمومی تازهای ایجاد کنند. این یعنی مبارزه نرم مدنی؛ مبارزهای بدون تفنگ، اما با قدرت آگاهی، سازمانیافتگی و افکار عمومی.
تجربه اعتراضات و جنبشهای مدنی در کشورهای مختلف نشان داده است که شبکهسازی مدنی میتواند انسانهای پراکنده را به یک نیروی اجتماعی تبدیل کند. پس چرا مردم افغانستان نتوانند برای خواستههای مشروع خود شبکه بسازند؟
چرا صدای مادر افغانستانی که فرزندش را در مسیر مهاجرت از دست داده، نتواند به صدای یک مطالبه ملی تبدیل شود؟ چرا جوان بیکار افغانستان نتواند آینده خود را مطالبه کند؟ چرا زنان، دانشگاهیان، متخصصان، کارآفرینان و روشنفکران نتوانند گفتمانی مستقل درباره آینده کشور ایجاد کنند؟
قدرت همیشه از تفنگ نمیآید؛ گاهی از سازمانیافتگی آگاهانه مردم میآید. افغانستان به «شبکه مردم» نیاز دارد؛ شبکهای که اعلام کند: «هیچ فرد، قوم، حزب، تنظیم، جبهه یا قدرت خارجی مالک افغانستان نیست. مالک افغانستان، مردم افغانستاناند.»
چنین شبکهای نباید برای تصرف قدرت ساخته شود؛ باید برای بازگرداندن قدرت سیاسی به جامعه ساخته شود.
خطاب به طالبان و اپوزیسیون
طالبان باید بداند که سکوت جامعه الزاماً رضایت جامعه نیست. ترس مشروعیت نمیآورد و امنیت بدون عدالت و مشارکت، ثبات پایدار نمیسازد. اگر طالبان میخواهد از یک قدرت مسلط به یک نظام پایدار تبدیل شود، باید از انحصار عبور کند و به سوی مشارکت ملی، قانون، حقوق شهروندی، آموزش، اقتصاد و اعتماد عمومی حرکت کند.
اما اپوزیسیون نیز باید با خود صادق باشد. افغانستان دیگر ظرفیت بازتولید گذشته را ندارد. مردم نمیخواهند یک انحصار را با انحصار دیگری، یک تنظیم را با تنظیم دیگر و یک حلقه قدرت را با حلقهای دیگر تعویض کنند.
هر جریان سیاسی که ادعای نجات افغانستان دارد، باید ابتدا به یک سؤال تاریخی پاسخ دهد: اگر فردا قدرت را به دست آوردیم، چه تفاوت بنیادی با گذشته خواهیم داشت؟ اگر پاسخ روشن نباشد، شعار «نجات افغانستان» ممکن است فقط نام دیگری برای بازگشت به قدرت باشد.
افغانستان امروز بیش از یک جنگ دیگر، به یک بیداری سیاسی و ملی نیاز دارد. باید این تصور شکسته شود که آینده افغانستان فقط در اتاقهای طالبان، نشستهای اپوزیسیون، پایتختهای منطقه و میزهای استخباراتی قدرتهای بزرگ تعیین میشود.
نه.
آینده افغانستان باید در میان مردم افغانستان نیز ساخته شود؛ در میان جوانی که آینده میخواهد، زنانی که حق آموزش و زندگی با عزت میخواهند، دهقانی که آب و بازار میخواهد، کارگری که نان میخواهد، خانوادهای که نمیخواهد فرزندش قربانی مهاجرت شود و مهاجری که آرزوی بازگشت با عزت به وطن دارد.
این مردم نه شریک دزدند و نه رفیق قافله. اما تا زمانی که سازمان نیابند، شبکه نسازند، گفتمان مستقل تولید نکنند و تریبونهای خود را نداشته باشند، دیگران به نام آنان تصمیم خواهند گرفت.
از این رو، پرسش بزرگ افغانستان دیگر فقط این نیست: چه کسی طالبان را شکست میدهد؟ پرسش تاریخیتر این است: چه کسی مردم افغانستان را از گروگان بودن میان این دو لبه قیچی نجات میدهد؟
پاسخ باید روشن باشد: خود مردم؛ اگر از دنبالهروی همه جریانهای قدرت عبور کنند و به یک نیروی مستقل، مدنی، آگاه و سازمانیافته ملی تبدیل شوند.
افغانستان به جبهه جنگ دیگری نیاز ندارد؛ به جبهه ملی مردم نیاز دارد. به جای جنگ نیابتی، گفتمان ملی؛ به جای وابستگی، استقلال تصمیم؛ به جای قومگرایی، شهروندی؛ به جای انحصار، مشارکت؛ به جای انتقام، عدالت؛ و به جای خاموشی، آگاهی.
و به جای آنکه دیگران برای افغانستان تصمیم بگیرند، باید افغانستان را دوباره به مردم افغانستان بازگرداند.
این راه شاید آسان نباشد؛ اما ملتی که چهار دهه جنگ را تحمل کرده، اگر یکبار تصمیم بگیرد که به جای قربانی شدن در جنگ دیگران، صاحب بازی سیاسی خویش شود، هیچ قدرتی نمیتواند برای همیشه صدای آن را خاموش کند.
امروز زمان آن است که مردم افغانستان از حاشیه تاریخ به متن تاریخ بازگردند. طالبان باید بداند افغانستان ملک انحصاری آنان نیست. اپوزیسیون باید بداند افغانستان میراث شخصی آنان نیز نیست. قدرتهای منطقه باید بدانند افغانستان میدان دائمی رقابت آنان نخواهد ماند.
و مردم افغانستان باید بدانند: سرنوشت این سرزمین، اگر از دست دنبالهروها گرفته و به دست خود مردم بازگردانده شود، هنوز قابل تغییر است.
افغانستان را نه با تفنگ طالبان میتوان برای همیشه مهار کرد و نه با جبهههای پراکنده مخالفان نجات داد. افغانستان تنها با بازگشت مردم به مرکز معادله قدرت میتواند از این بنبست تاریخی بیرون کشیده شود.
از مردم، برای مردم و به نام منافع ملی افغانستان.
کارشناس امور سیاسی
تحلیلگر اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک منطقهای با پیشینهٔ فعالیت پیوستهٔ سیاسی از سال ۱۳۵۷ در افغانستان. در جایگاههای ارشد مطالعات استراتژیک و مشاوره سیاسی کار کرده و در مأموریتهای راهبردی و ارتباطات منطقهای نقش داشته است. حوزهٔ تخصصی: تحلیل ساختار قدرت، پیوند کریدورهای اقتصادی با امنیت منطقهای و ژئوپلیتیک ایران، پاکستان و آسیای مرکزی.
با عضویت در خبرنامه جدیدترین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید!