در تحولات ژئوپلیتیکی امروز، جنگها دیگر در میدانهای سنتی نظامی تعریف نمیشوند، بلکه به عرصهٔ کنترل کریدورهای ترانزیتی، مدیریت جریان انرژی و نبرد روایتها منتقل شدهاند. در این نظم در حال گذار، کشورهایی چون ایران و افغانستان به گرههای حساس رقابت قدرتهای جهانی تبدیل شدهاند؛ جایی که ثبات و بیثباتی آنها مستقیماً بر توازن منطقهای اثر میگذارد. در چنین چارچوبی، «اپوزیسیون» نیز از یک مفهوم صرفاً داخلی فراتر رفته و به بخشی از ابزارهای فشار در معادلات ژئوپلیتیکی بدل شده است؛ ابزاری که بیش از آنکه بدیل سیاسی بسازد، در منطق رقابت قدرتها مصرف میشود.
گذار جنگها از میدان نظامی به جنگ کریدورها و روایتها تحولات ژئوپلیتیکی معاصر نشان میدهد که ماهیت تقابل شرق و غرب وارد مرحلهٔ جدیدی شده است؛ مرحلهای که در آن، جنگها کمتر در قالب اشغال مستقیم و بیشتر در قالب کنترل کریدورهای ترانزیتی، مدیریت جریان انرژی (پترودالر) و مهندسی جنگهای نرم تعریف میشود. در چنین ساختاری، کشورهایی مانند ایران و افغانستان نه صرفاً بازیگران مستقل، بلکه بهعنوان گرههای حساس ژئوپلیتیکی در شبکهٔ رقابت قدرتهای جهانی عمل میکنند. در این میان، مفهوم «اپوزیسیون» نیز از یک کنش سیاسی داخلی فراتر رفته و به بخشی از ابزارهای فشار و مهندسی سیاسی در سطح منطقهای و جهانی تبدیل شده است. پترودالر و کریدورها: ستونهای نظم نوین رقابت قدرتها نظم در حال گذار جهانی بر سه محور اساسی استوار است: کنترل منابع و مسیرهای انرژی (نظام پترودالر)، تسلط بر کریدورهای اتصال شرق و غرب، و استفاده از جنگ نرم و شبکههای اپوزیسیونی بهعنوان ابزار فشار سیاسی. در این چارچوب، ثبات یا بیثباتی ایران و افغانستان میتواند نقش تعیینکنندهای در توازن قدرت منطقهای و جهانی ایفا کند. تجربهٔ ایران: اپوزیسیون، ابزار فشار یا بدیل سیاسی؟ در تجربهٔ جمهوری اسلامی ایران، بخشی از اپوزیسیون خارجنشین که بر منطق براندازی فوری و اتکای بیرونی تکیه داشت، با چند واقعیت اساسی مواجه شد: نبود انسجام راهبردی و پروژهٔ سیاسی واحد، وابستگی شدید به حمایت رسانهای و سیاسی بیرونی، فاصلهٔ عمیق با واقعیت اجتماعی داخل کشور، و تبدیل شدن به ابزار فشار در معادلات ژئوپلیتیکی. در این میان، حتی برخی گمانهزنیها و روایتهای رسانهای غربی ـ از جمله بحثهایی دربارهٔ امکان نقشآفرینی چهرههایی درون ساختار قدرت مانند محمود احمدینژاد در سناریوهای مدیریت بحران ـ نشان داد که قدرتهای جهانی هیچگاه بر یک اپوزیسیون بهعنوان گزینهٔ قطعی و ثابت تکیه نمیکنند، بلکه از آنها بهعنوان ابزارهای متغیر در بازی قدرت استفاده مینمایند. این واقعیت، عملاً بسیاری از توهمات اپوزیسیونهای مبتنی بر براندازی و اتکای مطلق به حمایت غرب را تضعیف کرده است. اپوزیسیون طالبان: خطر تکرار یک مسیر شکستخورده در افغانستان نیز بخشی از جریانهای مخالف طالبان، در معرض تکرار همان الگو قرار دارند؛ یعنی حرکت در مسیر تقابل صرف و اتکای بیرونی بدون طرح بدیل سیاسی پایدار. جریانهایی که با تکیه بر گفتمانهای هویتی و بعضاً تجزیهمحور مانند ترکستانخواهی، خراسانخواهی، هزارستانخواهی و پشتونستانخواهی و امید به حمایت قدرتهای بیرونی وارد میدان سیاسی میشوند، در واقع در معرض همان چرخهای قرار میگیرند که اپوزیسیونهای مشابه در دیگر کشورها تجربه کردهاند: تبدیل شدن از بازیگر سیاسی به ابزار مصرفی در رقابت قدرتهای بزرگ. نقد منطق براندازی: از فروپاشی تا بیثباتی مزمن تجربهٔ منطقهای نشان میدهد که راهبرد «براندازی بدون بدیل سیاسی»، پیامدهای ساختاری و بلندمدتی دارد: فروپاشی ظرفیتهای نهادی، تشدید شکافهای اجتماعی و قومی، افزایش وابستگی به بازیگران خارجی، و شکلگیری بیثباتی مزمن و فرسایشی. بر این اساس، استمرار رویکرد صرفاً براندازانه، نه به ثبات سیاسی، بلکه به تداوم بحران در سطوح مختلف اجتماعی و امنیتی منجر میشود. راهبرد بدیل: اصلاح تعاملمحور و دولت ملی همهشمول در برابر منطق براندازی، یک رویکرد بدیل و واقعگرایانه قابل تعریف است: اصلاح در بستر تعامل منطقهای و واقعیتهای سیاسی موجود. این رویکرد بر سه محور اساسی استوار است: نخست، اصلاح در چارچوب واقعیت سیاسی موجود، بدین معنا که به جای تمرکز بر فروپاشی کامل، هدف باید تغییر تدریجی رفتار سیاسی و ساختاری از درون باشد. دوم، تعامل فعال با کشورهای منطقه و استفاده از ظرفیت آنان بهعنوان اهرم فشار نرم و ابزار تشویق برای حرکت به سمت ثبات سیاسی و کاهش تنش. سوم، گذار به حکومت ملی همهشمول، به این معنا که هدف نهایی، ایجاد ساختاری سیاسی باشد که در آن مشارکت همهٔ اقوام و جریانها تضمین شود، انحصار قدرت کاهش یابد، و مشروعیت سیاسی از مسیر شمولیت ملی تقویت گردد. جمعبندی: پایان عصر اپوزیسیونهای نیابتی و آغاز منطق اصلاح برآیند تحولات نشان میدهد که جنگ شرق و غرب وارد مرحلهٔ کریدورها و انرژی شده است. اپوزیسیونها بیش از آنکه بازیگران مستقل باشند، ابزارهای فشارند. پروژههای براندازانه بدون بدیل سیاسی، به چرخهٔ مصرف و فرسایش تبدیل میشوند. و نظم آیندهٔ منطقه به سمت مدلهای پیچیدهتر تعامل و اصلاح در حرکت است. در این میان، تجربهٔ ایران و وضعیت افغانستان یک پیام مشترک دارد: اپوزیسیونهایی که بر منطق براندازی و اتکای بیرونی تکیه میکنند، در نهایت به قدرت نمیرسند، بلکه در ساختار رقابتهای ژئوپلیتیکی مصرف میشوند. راه واقعبینانه برای افغانستان، نه تشدید تقابل، بلکه حرکت به سمت اصلاح تعاملمحور و ایجاد حکومت ملی همهشمول در چارچوب واقعیتهای منطقهای است؛ مسیری که میتواند از تکرار بحران جلوگیری کرده و زمینهساز ثبات پایدار گردد.
کارشناس امور سیاسی
تحلیلگر اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک منطقهای با پیشینهٔ فعالیت پیوستهٔ سیاسی از سال ۱۳۵۷ در افغانستان. در جایگاههای ارشد مطالعات استراتژیک و مشاوره سیاسی کار کرده و در مأموریتهای راهبردی و ارتباطات منطقهای نقش داشته است. حوزهٔ تخصصی: تحلیل ساختار قدرت، پیوند کریدورهای اقتصادی با امنیت منطقهای و ژئوپلیتیک ایران، پاکستان و آسیای مرکزی.
با عضویت در خبرنامه جدیدترین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید!