جهان در میانه یک دگرگونی تاریخی قرار دارد. نظم تکقطبی غرب در حال فروپاشی است و قدرتهای نوظهور برای تعریف یک نظام مدیریتی جدید به رقابت برخاستهاند. در این معرکه، پرسش اصلی تنها بر سر کریدورها و انرژی نیست، بلکه بر سر این است که کدام الگوی تمدنی، مدیریت جهان آینده را به دست خواهد گرفت؛ و افغانستان، درست در قلب این جدال بزرگ، چه سرنوشتی خواهد یافت؟
تحولات سیاسی، امنیتی و اقتصادی جهان نشان میدهد که نظام بینالمللی وارد مرحلهای حساس از دگرگونی تاریخی گردیده است. جنگ اوکراین، بحران غزه، رقابت فزاینده چین و آمریکا، جنگ کریدورها، بحران انرژی، و فروپاشی تدریجی اقتدار اخلاقی غرب، نشانههای عبور جهان از نظم تکقطبی بهسوی نظم چندقطبی و حتی چهارقطبی میباشد. امروز جهان بهتدریج در محور چهار قطب عمده یعنی آمریکا و غرب، چین، روسیه و ایران در حال بازآرایی است؛ اما تفاوت اساسی این قدرتها در نوع نگاه آنان به «مدیریت نظم جهانی» نهفته است. در ظاهر، رقابت کنونی جهان بیشتر بر محور انرژی، کریدورهای ترانزیتی، بازارهای اقتصادی و حوزههای نفوذ سیاسی جریان دارد؛ اما در لایههای پنهانتر، بحران عمیقتری وجود دارد و آن بحران «نظام مدیریتی جهان» است. در حقیقت، یکی از موتورهای محرک تحولات کنونی، تلاش قدرتهای نوظهور برای عبور از نظم نیولیبرالیستی غرب و تعریف الگوی جدید مدیریت جهانی میباشد. نظم نیولیبرالیستی غرب که پس از فروپاشی شوروی حاکم گردید، مبتنی بر سرمایهداری جهانی، سکولاریزم، فردگرایی و سلطه سیاسی-اقتصادی غرب بود. این نظم اگرچه رشد اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی را تسریع کرد، اما بهمرور با بحرانهای اخلاقی، شکاف طبقاتی، بحران هویت، جنگهای فرسایشی و تضعیف ارزشهای معنوی مواجه شد. امروز حتی بسیاری از نهادهای پژوهشی غرب نیز باور دارند که این نظم بهدلیل فاصله گرفتن از ارزشهای انسانی با بحران مشروعیت روبهرو گردیده است. این بحران بهویژه پس از جنگ غزه و حمایت آشکار غرب از عملکرد اسرائیل در برابر فلسطینیها بیشتر برجسته شد. در افکار عمومی جهان، بهخصوص در جهان اسلام و حتی بخشی از جوامع غربی، این تصور تقویت گردید که غرب معیارهای حقوق بشر و اخلاق را بهگونه دوگانه تطبیق میکند. اعتراضات گسترده مردمی در اروپا و آمریکا، و حتی انتقادهای پاپ فرانسیس نسبت به وضعیت انسانی فلسطین، نشان داد که بحران اخلاقی نظم غربی تنها محدود به جهان اسلام نیست. در چنین شرایطی، پرسش اساسی این است که پس از تضعیف تدریجی غرب، کدام قدرت ظرفیت معرفی نظم جدید جهانی را دارد؟ چین بهعنوان قدرت بزرگ اقتصادی جهان، بیشتر بر توسعه اقتصادی و گسترش نفوذ تجاری متمرکز است. با وجود پیشرفتهای بزرگ، تاکنون نتوانسته یک گفتمان جهانی فراگیر در حوزه اخلاق و مدیریت تمدنی ارائه کند. روسیه نیز با وجود قدرت نظامی و ظرفیت ژئوپلیتیکی، بیشتر در محور امنیت و منافع استراتژیک عمل میکند و هنوز فاقد یک الگوی جامع جهانی است. در میان قطبهای نوظهور، تنها ایران است که بهگونه آشکار و پنهان با غرب، بهویژه آمریکا، بر سر تعریف و مدیریت نظم جهانی وارد تقابل فکری و تمدنی شده است. ایران طی چهار دهه گذشته تلاش کرده با تکیه بر گفتمان اسلام اعتدالگرا، عدالتمحور و اخلاقمحور دارای تاریخ چند هزار ساله تمدنی، نوعی بدیل فکری در برابر نظم نیولیبرالیستی غرب مطرح سازد. این گفتمان، برخلاف مدل اقتصادی چین یا مدل امنیتمحور روسیه، بیشتر بر پیوند دین، اخلاق، عدالت اجتماعی و سیاست جهانی تمرکز دارد. از دیدگاه برخی تحلیلگران، اگر ایران بتواند در معرفی نظم مدیریتی مبتنی بر ارزشهای اخلاقی و همگرایی اسلامی موفق شود، شکافهای فرقهای جهان اسلام کاهش یافته و زمینه ثبات در بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله افغانستان فراهم خواهد شد. زیرا یکی از بحرانهای عمده جهان اسلام طی دهههای اخیر، استفاده قدرتهای جهانی از اختلافات مذهبی و قومی برای مدیریت جنگهای نیابتی بوده است. در همین چارچوب، طی سالهای اخیر تماسها و گفتگوهایی میان مرکز فقهی نجف به رهبری آیتالله علی سیستانی، با رهبران مذهبی مسیحی و حتی حلقاتی از خاخامهای غیرصهیونیست یهودی مطرح گردیده است. هدف این گفتگوها، جستجوی نوعی نظم مبتنی بر معنویت، اخلاق و همزیستی ادیان در برابر بحران معنوی و اخلاقی جهان معاصر عنوان میشود. در سطح ژئوپلیتیکی نیز جهان وارد رقابت تازهای بر سر کریدورها و مسیرهای اقتصادی گردیده است. پروژههایی چون بندر چابهار، دهلیز واخان، کریدور شمال-جنوب، و طرح «یک کمربند و یک راه» چین، نشان میدهد که آینده قدرت جهانی با تسلط بر مسیرهای تجارت و انرژی پیوند خورده است. افغانستان نیز در قلب این معادله قرار دارد؛ زیرا نقطه اتصال آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه محسوب میشود. همزمان، تنش میان افغانستان و پاکستان، بحران احتمالی ایران با آمریکا و اسرائیل، و رقابت قدرتهای منطقهای، سبب گردیده که افغانستان بار دیگر به نقطه حساس تقابل منافع منطقهای و جهانی تبدیل شود. در داخل افغانستان نیز بحران مشروعیت سیاسی، اختلافات قومی، و نبود اجماع ملی همچنان از چالشهای اساسی محسوب میشود. طالبان اگرچه تا حدی ثبات نسبی امنیتی ایجاد کردهاند، اما عبور از حاکمیت صرف امنیتی بهسوی یک نظام سیاسی فراگیر و دارای مشروعیت ملی، همچنان دشوار باقی مانده است. از سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون نیز هنوز نتوانسته یک نقشه راه ملی و جامع ارائه کند. در جمعبندی این تحلیل باید گفت که افغانستان امروز تنها در معرض رقابت ژئوپلیتیکی قدرتهای جهانی قرار ندارد؛ بلکه در متن یک جنگ پیچیده قومی، مذهبی و استخباراتی نیز واقع شده است. طرح روایتهایی چون ترکستانخواهی، هزارستانخواهی، خراسانطلبی و انحصارگرایی قومی، ظرفیت آن را دارد که افغانستان را بهسوی جنگ داخلی و فرسایشی سوق دهد. در کنار آن، ترانزیت افراطگرایی از خاورمیانه، بهویژه داعش خراسان، یکی از خطرناکترین تهدیدهای امنیتی برای آینده کشور و منطقه محسوب میشود. بر همین اساس، عبور از این بحران پیچیده تنها از مسیر تقویت انسجام ملی و نهادینهسازی گفتمان امت اسلامی مبتنی بر روایت اسلام معتدل، اخلاقمحور و وحدتگرا ممکن خواهد بود. گفتمانی که بتواند فراتر از تعصبات قومی و مذهبی، ملت افغانستان را در محور منافع کلان ملی و همگرایی اسلامی گرد هم آورد. اگر افغانستان بتواند چنین راهبردی را با عقلانیت سیاسی و درک واقعیتهای نظم جدید جهانی دنبال کند، نهتنها از خطر تجزیه و فروپاشی عبور خواهد کرد، بلکه میتواند در آینده به محور اتصال تمدنی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام و آسیا مبدل گردد.
واحد مرکزی خبر و تحلیل
تحریریه مبنا، قلب تپنده روایت در خبرگزاری مبنا. اینجا جایی است که خبرنگاران و دبیران ما، دور از هیاهو، دادههای خام را به خبر و تحلیلی قابل استناد تبدیل میکنند.
با عضویت در خبرنامه جدیدترین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید!